عضو كادر رهبري جنبش آزاديستان شيخ محمدخياباني
اين سخن درست است كه : «تاريخ حيات هيچ ملتي از تاريخ مردان بزرگ آن ملت جدا نيست»(1) و براي پژوهندگان تاريخ نيز هيچ چيزي زيبا تر و خوش آيند تر از شناساندن بزرگمردان و انعكاس مبارزات قهرمانانه آنها در راه سعادت و بهروزي مردم نمي باشد.
با اين كه يك قرن از انقلاب مشروطه ايران مي گذرد ، هنوز كه هنوز است سيماي واقعي بسياري از دليرمردان اين جنبش عظيم اجتماعي در خاور زمين ، زير خاكستر فراموشي نهفته مانده است. يكي از اين رادمردان سربه دار كه سراسر عمر پربارش را وقف پيكار دليرانه با خودكامگان و دشمنان خوشبختي و ازادي مردم ايران كرده است نوراله يكاني زارع، مشهور به نوراله خان يكاني است. وي در سال 1258 شمسي در محال يكانات مرند در روستايي به نام كهريزيكان (كهريزيئكه ن) پا به دنيا گذاشت.
پدر نوراله خان از قبيله اوغوز به نام علي بوده است. چنان كه خواهد آمد يكاني در تمام جنبش هاي اجتماعي و ضد استبدادي و استعماري زمان خود فعالانه شركت كرد و سرانجام مانند هم سنگرش شيخ محمد خياباني جان اش را فداي آرمانش كرد.
شرح حال مختصري از يكاني در كتاب «آزادليق يولوندا مبارزه جلد يك» آمده است . مقدار اندكي نيز از اقدامات وي را در كتاب ارزشمند «ديدار همرزم ستارخان» مي خوانيم و تا حدودي با افكار و انديشه يكاني آشنا مي شويم. «ديدار همرزم ستارخان» به قلم شادروان نصرت اله فتحي «آتشباك» نوشته شده كه چاپ اول آن به صورت پاورقي در سال 1346 در مجله اميد ايران و چاپ دوم آن در سال 1351 شمسي به صورت كتابي مستقل انتشار يافته است . محتواي كتاب گفتگويي است با شادروان يكاني كه در تابستان سال 1312 شمسي در جاي باصفا و پر گل و ريحاني به نام قره چي ييلاقي (يكانات مرند) در چادر ييلاقي او به عمل آمده است .
يكاني در اين زمان 54 ساله بوده و به كار دامداري اشتغال داشته است. اغلب اين گفت و شنودها درباره تاريخ انقلاب مشروطه و زندگاني خصوصي قهرمان جاويدان آن – ستارخان – ميباشد.»(2) تاسف اين كه در اين گفتگوها از نقش برجسته يكاني در محاصره يازده ماهه تبريز و جنبش آزاديستان شيخ محمد خياباني و خيزش كلنل محمد تقي خان پسيان و قيام لاهوتي و… سخني به ميان نمي آيد و هر وقت سئوالي در اين موارد از او مي شود «جواب آن را به بعد موكول مي كند.»(3) علت اين كار چه مي تواند باشد؟ آيا همانطور كه شادروان فتحي نيز احساس كرده است «يكاني به او مظنون بوده و فتحي را مامور تامينات تصور مي كرد و هر زماني به نوعي از جواب دادن به سئوال شانه خالي مي كرد و به حاشيه مي پرداخت؟»(4)
تاسف ديگر اينكه شور و شوق زيادي در مؤلف كتاب «همرزم ستارخان» براي به سخن كشاندن يكاني در اين موارد مشاهده نمي شود و اهميت چنداني به دانستن بيشتر درباره يكاني و اقدامات او نمي دهد .يكاني در فداكاري و فساد ناپذيري چيزي از ستارخان كم نداشته است. چنان كه قبلا نيز اشاره شده از آنجايي كه وي از فعالان چندين جنبش ضد استبدادي و استعماري قرن بيستم در ايران بوده است ، تاريخ زنده و شاهد آگاه اين جنبش ها به حساب مي آمد و خاطرات وي مي توانست تاريخ اين عصر را غني تر و پربارتر نمايد و ارثيه گرانبهايي براي آيندگان باقي گذارد.
در عصري كه نوراله خان يكاني زندگي مي كرد . «ايران ويران سرايي بود درهم ريخته ، مردمي تيره روز از دهقان و كاسب و تاجر در آن زندگي مي كردند و تمام آنها از جور حكام و ماموران حكومتي در فغان بودند . شهرها چون قبرستان و زباله دان و خلق در زير فشار حكومت استبدادي كمترين تاميني نداشتند . گروه گروه مردم از جور استبداد به سرزمين اجنبي پناه مي بردند»(5) به نظر مي رسيد فرار از وطن و پناه بردن به ديار بيگانه تنها راه نجات است . بنابه مدارك روسي «در سال 1283 هـ. ش. (1904 ميلادي) در تبريز و اروميه 54846 رواديد به كارگران غير ماهر داده شد و.. در سال 1905 ميلادي كل ايرانياني كه از مرز گذشتند نزديك به سيصد هزار تن بود.» (6) تا جايي كه يكي از مسافران ايراني در اين مورد مي نويسد : «در اوايل قرن بيستم قفقاز كاملا رنگ ايراني داشت . ثلث جمعيت در خيابان ها و كوچه هاي باكو ايراني بودند وبه زبان فارسي و تركي تبريزي حرف مي زدند. باربرها و بارگيرهاي كشتي و دوره گردها و دستفروش ها تمام ايراني بودند.»(7) خوشبخت ترين مهاجران كساني بودند كه شانس به دست آوردن كار در معادن نفت باكو را به دست مي آوردند . با اين حال كار در معادن نفت بسيار سخت و خطرناك و در عين حال رنج آور بوده است. عده زيادي از آنان هنگام كوبيدن دكل ها و چرخش ماشين هاي حفاري در معادن نفت جان خود را از دست مي دادند.
نوراله خان نيز در سنين نوجواني براي فرار از ستم فئودالي و يافتن كار عازم قفقاز مي شود و در آنجا در معادن و موسسات صنعتي به كارهاي پررنجي اشتغال مي ورزد . مسلمانان قفقاز در سال 1900 ميلادي به رهبري يك نفر آموزگار تفليسي به نام نريمان نريمانوف انجمني به نام «كميته اجتماعيون – عاميون» تشكيل مي دهند . شعار برابري ، آزادي و عدالت اجتماعي آنها ، عده بيشتري از مهاجران ، كارجويان و كارگران رانده از ستم ايراني از جمله نوراله خان يكاني را به سويشان جلب مي كند . هوش سرشار ، مردانگي ، جسارت و فساد ناپذيري يكاني موجب مي شود وي به عضويت كادر مركزي «كميته اجتماعيون – عاميون» در آيد.
در اين زمان پيكار مردم ايران عليه استبداد وارد مرحله نويني شده بود و روز به روز به شدت وحدت آن افزوده مي شد. بنابراين يكاني تصميم مي گيرد به تبريز برگردد و تجارب و دانش سياسي خود را در اختيار پيكارگران آزاديخواه سرزمين خود قرار دهد. يكاني در تبريز با كربلاي علي موسيو و شيخ محمد خياباني ملاقات مي كند و به ياري آنها و ديگر روشنفكران تجار و روحانيان آگاه به ستم زمانه ، حزب «اجتماعيون – عاميون» تبريز را پي ريزي مي كند. كربلاي علي موسيو در سفرهاي تجاري خود در تفليس از نزديك با نريمان نريمانوف ملاقات كرده و با او آشنا شده بود. وي به خاطر دانستن زبانهاي فارسي و عربي و فرانسه و داشتن معلومات زياد درباره انقلاب كبير فرانسه مورد توجه و احترام نريمانوف قرار گرفته بود.
كميته اجتماعيون – عاميون در جنگ هاي يازده ماهه تبريز به مركز غيبي معروف شد و نقش تعيين كننده اي را در اين زمان ايفا كرد. جزب اجتماعيون عاميون تبريز روزنامه الحديد يا حديد (آهن) را در سال 1315 هـ ق برابر 1897 ميلادي انتشار مي دهد.(8) و سر دبيري آن را به يكي از پيشقدمان جنبش مشروطيت – سيد حسين خان عدالت – مي سپارد . الحديد روزنامه اي آزاد و ملي و مردمي بوده و بنابه نوشته خود «از قيد رسميت آزاد»(9) بوده است .
سرانجام تلاش بي امان و پي گير قاطبه ملت ايران براي تغيير نظام استبدادي به ثمر مينشيند و در 14 جمادي الثاني 1324 هجري قمري فرمان مشروطيت صادر ميگردد. لكن نظام مردم سالاري خوش آيند دول روس و انگليس نبود. بنابراين به تحريك آنها مجلس شوراي ملي در 23 جمادي الاولي 1326 به وسيله محمدعليشاه به توپ بسته مي شود. نظام پارلماني در پايتخت برمي افتد و حاصل جانبازي هاي چندين ساله ملت برباد مي رود. ولي در شهرستان ها به ويژه در آذربايجان فرزندان رشيد تبريز مشعل آزادي و حاكميت ملي را تابناك نگاه مي دارند و به حفظ و حراست مشروطه كمر همت مي بندند . مركز غيبي و انجمن تبريز براي تداوم مبارزه و پيروزي انقلاب بدون فوت وقت كميسيوني به نام كميسيون جنگ تشكيل مي دهند و ستارخان و باقرخان در راس آن قرار مي گيرند .
نيروهاي ملي تحت عنوان مجاهد، فدايي و گارد ملي به وجود مي آيند. سردسته هاي آنان با وسواس بيشتري برگزيده مي شوند . همه اين نيروهاي مسلح مردمي با هماهنگي بينظيري و بدون چشم و هم چشمي در خطرناكترين عمليات جنگي شجاعانه شركت مي كنند . يكي از منابع مهم تامين اسلحه مردم بپا خاسته تبريز ، انقلابيون قفقاز و ايرانيان مهاجر آن ديار بودند كه براي ياري رساندن به آزاديخواهان وارد تبريز مي شدند و با خود اسلحه و مهمات جنگي و دانش سياسي و نظامي به ارمغان مي آوردند . همچنين آنها راه و روش جنگهاي پارتيزاني را به مجاهدان مي آموختند . به ياري آنها بود كه براي اولين بار در تبريز لابراتوار بمب و نارنجك ساخته مي شود و مجاهدان به مخرب ترين اسلحه زمان دست مي يابند. در اين آزمايشگاه بود كه بمبي ساخته مي شود و براي شجاع نظام مرندي غلام حلقه به گوش محمد عليشاه پست مي شود و باعث قتل او مي گردد. شجاع نظام در مرند اردو زده بود و راه ورود اسلحه و آذوقه را به تبريز بسته بود . بسته شدن اين راه باعث كميابي ارزاق عمومي از قبيل قند و شكر و نفت و كبريت شده بود . از همه مهمتر جنگجويان قفقازي و گرجي كه از اين راه به تبريز مي آمدند با موانع و مشكلات فراواني مواجه مي شدند . كشته شدن شجاع نظام وافتادن مرند به دست مشروطه طلبان پيروزي بزرگي بر آزاديخواهان تبريز به حساب مي آمد.
در جنگ و ستيز با شجاع نظام مرندي و پاك سازي آن شهر از هواداران خودكامگي نوراله خان يكاني همراه حيدر عمواوغلي فعالانه شركت داشته است.
بعد از اين پيروزي ، فتح خوي نيز كه در دست امير امجد از هواداران محمدعليشاه قرار داشت، واجد اهميت فراوان بود. تا جايي كه بدون فتح خوي پيروزي بر خود كامگان مرند، پيروزي ناقصي بود . بنابراين چنان كه قبلا نيز شرح داده شد، انجمن تبريز سه نفر از مبارزان جان بركف خود، امير حشمت نيساري ، نوراله خان يكاني و حيدر عمواوغلي را مامور فتح خوي مي كند . مشروح گزارش گشوده شدن اين شهر به قلم امير حشمت نيساري و حيدر عمواوغلي در بخش «امير حشمت به حكومت خوي منصوب مي شود» آمده است كه از تكرار آن خودداري مي كنيم . يكبار ديگر نيز گزارش گشوده شدن اين شهر را به قلم نوراله خان يكاني كه در تاريخ مشروطه ايران نوشته كسروي ،(صفحه 81) آمده است ، در اينجا مي آوريم.
يكاني در گزارش خود مي نويسد : «من عازم محل ماموريت خود شدم وقتي كه به جلفا رسيدم . يكي از مبارزان مشروطه طلب به نام ابراهيم آقا با دسته اي در علمدار (نزديك جلفا)نشسته بود و از ترس يكانيان [هوادار استبداد] كه در سر راه مي بودند، پيش رفتن نمي ياراستند . قوچعلي خان يكاني با برادرش بخشعلي خان و شيرعلي خان كه بيست ساله و هفده ساله مي بودند ، از سوي امير امجد نگهداري راه جلفا و خوي را ميداشتند و در جلفا مي نشستند، من با ايشان به گفتگو نشسته و هر سه را هوادار آزادي گردانيدم. آنان با ما پيماني بسته ، براي كار آماده گرديدند . پس از اين آمادگي با هم به سگالش نشسته چنين نهاديم كه ايواوغلي را كه شهركي در چهار فرسخي خوي مي باشد بگشاييم و از آنجا نقشه گشادن خوي را بكشيم . از روي اين نهش ابراهيم آقا را با يك دسته در علمدار گذارده، من با قوچ علي خان همراه خليل خان هرزندي و مشهدي اسماعيل گرگري و عباس خان علمداري كه هر كدام 20- 30 تن گرد سر مي داشتند، روانه گرديديم . شب را در قره بولاغ – سه فرسخي ايواوغلي – خوابيده ، بامدادان راه افتاديم و يكسره به ايواوغلي تاخته با اندك جنگي آنجا را به دست آورديم و نشيمن كرديم. بخشعلي خان را با دويست تن در سر راه يك فرسخي خوي ، به پاسباني گذارده بوديم.
يك دسته هزار تن كمابيش از خوي بر سر او آمدند وجنگ سختي در آنجا رخ داد .بخشعلي خان دليرانه ايستادگي نمود و از اين سو نيز كمك برايش فرستاديم . در نتيجه دشمن شكست يافته پس نشست. ليكن همه ديه هاي پيرامون ايواوغلي را گرفته بودند . ما پس از سگالش 250 تن از دليران مجاهد را برگزيده از بيراهه خود را به ديزج دژ كه در ميانه سلماس و خوي نهاده است، رسانيديم و از آنجا پس از اندكي آسايش شبانه آهنگ خوي كرديم و چون مي دانستيم كه امير امجد و ديگران اگاهي نيافته اند و شبانه همگي در خوابند ، يكسره خود را به نزديكي شهر رسانيده، از ديوار دژ كه بلند مي بود ، بالا رفتيم و به يك باره هياهو بلند كرديم. بدين سان به شهر ريخته آن جا را به دست گرفتيم . امير امجد با يك پيراهن و زير شلواري از سوراخ ديوار خود را به بيرون انداخته و گريخته بود»
روزنامه انجمن نيز در شماره 15 سال سوم به تاريخ 26 ذيقعده 1326 در اين باره گزارش ميدهد: «شب سيزدهم جناب ميرزا نوراله خان يكاني با جمعي از مجاهدين غيور و آقاي قوچعلي خان و ساير سركردگان محترم ملي به قلعه خوي حمله، در قلعه را به فاصله 3 ساعت بدون چندان خونريزي باز، امير امجد ماكويي جان خود را برداشته به ماكو گريخت. مستبدين در بيغوله ها پنهان، بعد جناب حيدرخان عمواوغلي كه وجود شان مايه اميدواري عموم ملت و مشروطه طلبان است وارد و اهالي را تامين و بازار و دكان گشاده قاطبه اهالي در آسايش و رفاهيت به دعاگويي مشروطيت كه مايه ترقي و اسباب نيك بختي ملت است ، اشتغال دارند. جعفر الحسيني» .پس از گشوده شدن خوي به دست نور اله خان يكاني و امير حشمت نيساري . آنان در برقراري نظم و آرامش در ان شهر مي كوشند . از جمله كارهاي چشم گير آنان ـ چنان كه قبلا نيز اشاره شده – انتشار روزنامه اي به نام مكافات بود كه با مشي انقلابي منتشر مي شد.
سرانجام پس از يازده ماه مقاومت شجاعانه، تبريز پيروز مي شود و نسيم فرحبخش آزادي از بيشه شيران ـ تبريز ـ به تمامي سرزمين افسرده ايران وزيدن مي گيرد. همراه با بهار پيروزي بهار طبيعت سال 1288 شمسي نيز از راه فرا مي رسد . مردم گرسنه و جنگ زده و قحطي كشيده رو به صحرا و باغها مي گذارند و با يونجه و ريشه گياهان سد جوع ميكنند.
جشن و سرور پيروزي مردم چندان طول نمي كشد. روسيه تزاري كه به سختي توانسته بود ، آتش انقلاب 1905 ميلادي انقلابيون روس را خاموش سازد ، از پيروزي تبريز و شكست نوكر خود محمدعليشاه بيمناك مي گردد و براي جلوگيري از وزش نسيم ازادي و حفظ منافع و امتيازات خود در ايران به بهانه رساندن آذوقه به اتباع خود در تبريز تصميم به مداخله نظامي مي گيرد. قشون مكانيزه و تا بن دندان مسلح تزاري مانند سيل بنيان كني ، سرازير ايران مي شود (ارديبهشت ماه 1288). وقتي كه سپاهيان روس به سرپل جلفا مي رسند . يكاني در برابر آنها مردانه سينه سپر مي كند و جلوي حركت سپاهيان روس را مي گيرد و به فرمانده آنها اولتيماتوم مي دهد: «اگر يك قدم جلوتر بگذاريد پل را با ديناميت منفجر مي كنم ، اگر چه نفرات ما خيلي كم است ولي چون از طرف انجمن ايالتي آذربايجان مامور حفاظت اين نقطه هستم محال است بدون اجازه قبلي انجمن اجازه عبور دهم ولو آن كه تا آخرين نفر كشته شويم و سپاه شما از روي اجساد ما بگذرند.»(13)
انجمن ايالتي پس از شور و مشورت به كليه مبارزان از جمله به نوراله خان يكاني دستور مي دهد با نيروهاي تزاريسم – ژاندارم آن روز آسيا – در گير نشوند. چرا كه انجمن به اين حقيقت واقف بود كه ارتش روسيه از نيرومندترين ارتش جهان به حساب مي آمد. اين همان ارتشي بود كه ناپلئون را شكست داده بود و انقلاب 1905 را در خون خود خفه كرده بود. جنگ و درگيري مردم يك شهر گرسنه و جنگ زده و يازده ماه در محاصره مانده با چنين ارتش نيرومندي ، به معناي سر به سنگ كوفتن بود .
خلاصه اين كه يكاني اين مرد رشيد آذربايجان به دستور انجمن ايالتي با اشك و آه از سنگر خود – جلفا – عقب مي نشيند و به تبريز مي آيد و گرد آزادي ايران – ستارخان – را در سفر اجباري و بي بازگشت اش به تهران همراهي مي كند. در تهران ماجراي پارك اتابك و نامردي ياران نيمه راه ستارخان را و شادماني استعمارگران و مهره هاي آنها را از نزديك مشاهده مي كند . وي از ديدن روز سياه مجاهدان جانباز آذربايحاني كه همراه ستارخان به تهران رفته بودند، دلش خون مي شود و چنان غمي بر دلش سنگيني مي كند كه تا آخر عمر كمتر كسي او را خندان و شادمان مشاهده مي كند . به همين جهت است كه نزديكانش او را به «خان دردمند» ملقب مي سازند. پس از پايان گرفتن ماجراي پارك اتابك و زخم خوردن پاي ستارخان ، سردار ماندن او را در تهران به صلاح نمي بيند . بنابراين به وي مي گويد : «ماندن شما در تهران بي مورد است. بهتر است به تبريز برگرديد . من نهايت رضايت و امتنان را از شما دارم و راضي نيستم ديگر در تهران بمانيد.»(11)
يكاني با نهايت تاثر و تاسف به امر سردار گردن مي نهد و به آذربايجان بر مي گردد. يكاني پيوسته مورد اعتماد ستارخان بوده است . در ماموريت اردبيل نيز وي سردار را همراهي كرده بود. يكاني در اردبيل از جانب ستارخان ماموريت مي يابد . به حسا ب ميرزا محمد حسين زاده كه از طرف كميته ستار رشت به اردبيل آمده بود و عده اي وي را در انجامتهم به سوء استفاده كرده بودند رسيدگي كند . (12) يكاني در مي يابد كه اين كار نيز ترفند ديگري از جانب مخبرالسلطنه بوده است تا مجاهدان را رو در روي يكديگر قرار دهد .
به هر حال يكاني زماني از تهران به تبريز مي رسد كه روسهاي تزاري تبريز را در اشغال خود داشتند و تبريزيان به رهبري امير حشمت نيساري در برابر اشغالگران مردانه سينه سپر كرده بودند.
نوراله خان يكاني دوش به دوش امير حشمت نيساري در جنگ 4 روزه با سالدات هاي روس مي جنگد ولي چنان كه قبلا شرح اش گذشت بنا به صلاحديد شادروان ثقه الاسلام قرار بر اين گذاشته مي شود كه وي نيز از مهلكه تبريز بيرون برود.
يكاني همراه ديگر دليرمردان با لباس مندرس و عوضي راه مي افتد و گرسنه و خسته از راه و بيراهه و پوشيده از برف خود را به چهريق نزديك مرز تركيه مي رساند . شرح جنگ چهار روزه با روسها و مهاجرت پرماجراي يكاني و ديگر مبارزان در فصول «پايان غم انگيز قيام تبريز» و «طوفان خشم تبريز» به تفصيل شرح داده شده بنابراين از تكرار آنها صرف نظر مي گردد.
ديگر وقايع مهاجرت يكاني را پس از رسيدن به شهر استانبول از زبان خودش مي شنويم:
«چون به استانبول رسيديم من با پول كمي كه داشتم ، براي اين كه بيكار نمانم با ميرزا غفارخان زنوزي همباز گرديده و به داد و ستد پرداختيم. بدين سان كه از يك آبادي نزديك، ماست و پنير و ديگر خوراكيها را خريده و به استانبول بار مي كرديم. زماني چنين مي بوديم تا اين كه در نتيجه پيش آمدي سرمايه را از دست داديم و چون در اين هنگام دولت عثماني «مكتب پليس» باز مي كرد . داوطلبانه به آنجا رفتيم . رخت ، نشيمنگاه و ديگر چيزها را دولت مي داد و ما مي بايستي پول خوراك خود رابپردازيم و چون ما نتوانستيم آن را پرداخت كنيم ناگزير شديم مدرسه را رها كنيم . سپس دولت عثماني آن را هم به گردن گرفت و ما مدرسه را به پايان رسانديم وگواهينامه گرفتيم ولي چون بسته ايران بوديم كار به ما ندادند و ما باز بيكار شديم. در اين ميان يك چيز نيكي پيش آمد و آن اين كه چون در همان سال دولت عثماني با دولت بالكان به جنگ برخاسته بود، ابراهيم آقا با يكصد و پنجاه تن از مجاهدان آذربايجان داوطلبانه با سپاه عثماني همراهي كرده ودر كارزار دليري و چابكي بسيار از خود نشان داده و نخستين سپاه اينان پا به شهر ادرنه نهاده بودند ، دولت عثماني به پاداش اين دليري و جانفشاني دو ديه بلغاري را كه كسانش گذارده و گريخته بودند به اينان داده بود كه در آنجا با خوشي واسودگي مي زيستند ، اينان چون از حال ما آگاه شدند كس فرستاده ما را نزد خود خواندند .چون رفتيم برادرانه ما را پذيرفتند و در آن خوشي و اسودگي همباز خود گردانيدند و در اينجا بوديم تا جنگ با روس پيش آمد و ما به ايران خواستيم آمد.»(13)
يكاني و جنبش آزاديستان
با پيروزي انقلاب بلشويكي در روسيه، تزاريسم خونخوار سقوط مي كند . انقلابيون روس معاهدات استعمارگرانه تزاريسم را در ايران لغو مي كنند. سالداتهاي اشغالگر روس آذربايجان را رها مي كنند و به كشور خود باز مي گردند.
آزاديخواهان جلاي وطن كرده به سرزمين خود باز مي گردند . نوراله خان يكاني نيز به تبريز مراجعت مي كند و به جنبش آزاديستان شيخ محمد خياباني مي پيوندد و به نمايندگي از جانب مردم تنگدست و ژنده پوش به عضويت كادر رهبري جنبش در مي آيد . در ضمن وي به خاطر تخصصي كه در كارهاي نظميه و پليسي اندوخته داشته ، به سركلانتري تبريز برگزيده مي شود و امنيت شهر را در اين برهه حساس جنبش به عهده مي گيرد. يكاني در اين پست خود مصدر كارهاي بزرگي مي شود. نظم و امنيتي كه وي در اين زمان در تبريز برقرار مي كند ، تا آن زمان در ايران بي نظير بوده است و خودش در اين باره مي گويد: «مدتي در سالهاي انقلاب و روزگار بحراني در نظميه تبريز پست مهمي را متعهد شدم . هنوز كه هنوز است نحوه انتظامات دوره تصدي من ضرب المثل است و ورد زبان ها .چه براي آن كه من براي وطن خود خدمت مي كردم نه براي جيب و شكم. راستي كه خدمتم بي ريا بود… دزدان حرفه اي حساب كار خود را كرده بودند. ناموس مردم در امان بود… اگر به كسبه و اهل بازار مي گفتم كه شب ها در دكانها و مغازه هاي خود را باز گذارده و به خانه هاي خود بروند ، به قول و گفتار من كه پشتوانه فعل و كردار من بود ، اعتماد كرده و عمل مي كردند و به خوبي مي دانستند كه امنيت شهرشان در گرو شرف و وجدان من است و صندوق ايشان به اعتبار پاگون هاي من مهر مي شود.»(14)
گويا در اين زمان بود كه نوراله خان يكاني در محال يكانات به لقب «رئيس» مشهور مي شود . به هر حال سالداتهاي روس كه پس از سرنگون شدن حكومت تزاريسم خاك ما را ترك مي كردند و به كشور خود باز مي گشتند، در سر راه خود از هيچ گونه درنده خويي فروگذار نمي كردند . از جمله اين درنده خويي ها آتش سوزي شهر اروميه بود. «روسها به تحريك انگليس به اين كار مهيب دست زدند تابدين وسيله اولا جنبش دموكراتيك خياباني را به خود مشغول سازند و سرش را گرم كنند. ثانيا علاقه و مودتي كه در اثر سقوط تزاريسم و عقب نشيني نيروهاي نظامي روسها از آذربايجان به وجود آمده بود، مجددا به كين جويي و دشمني مبدل گردد و اين هر دو در اجراي سياست امپرياليستي انگليس در آذربايجان و قفقاز موثر مي افتاد.» (15) از طرف ديگر شهر هاي اروميه، خوي ، سلماس ، ماكو ، انبار غله آذربايجان محسوب مي شدند و در اين زمان كه تبريز از لحاظ نان در مضيقه قرار داشت و يكي از سالهاي قحطي و گرسنگي را مي گذرانيد. ايجاد نا امني و آتش سوزي در اين شهر ها مي توانست در راه رسيدن غلات به تبريز توليد مشكل نمايد و فشار و گرسنگي را بر مردم تبريز دو چندان كرده و دموكراتهاي تبريز را بيش از پيش به خود مشغول سازد. شيخ محمد خياباني براي جلوگيري از بي نظمي و شرارت سپاهيان روسي كه عازم وطن خود بودند ، سرهنگ نوراله خان يكاني را همراه عده اي ديگر به شرفخانه روانه مي كند . يكاني به سرعت خود را به شرفخانه مي رساند . در اين جا قسمت مهمي از انبار مهمات و اسلحه و آذوقه روسها قرار داشت . بنابه نوشته روزنامه تجدد «در اين بندر بزرگترين و عظيم ترين اسرافات نظاميان روس كه در حال برگشتن به وطن خود بودند ، در اين جا جاري بود. يك قسمت معتنابه از ذخاير و مهمات قشون روس در بندرشرفخانه موجود است و ذهنيت غارتگر و حس حيف و ميل و انتفاع از فروش تجهيزات عسگريه و غيره به نظاميان و مستحفظين بندر شرفخانه نيز سرايت كرده، باب سرقت و اختلاس در اين جا نيز مفتوح گشته است. نظاميان به اندازه اي در خيال تصرف و تضييع ذخاير شرفخانه مصمم هستند كه حدي بر آن متصور نيست.»(16) از سوي ديگر آسوري هاي ياغي نيز براي دست يافتن به مهمات بندر شرفخانه سعي فراوان داشتند و اين بزرگترين خطري بود كه آذربايجان و جنبش خياباني را تهديد ميكرد . به هر حال سركلانتر تبريز يكاني به موقع و پيش از همه خود را به شرفخانه مي رساند و آنجا را به تصرف خود در مي آودرد. سالداتهاي روس هاي تزاري وقتي با خبر ميشدند «در بندر شرفخانه سپاهي از ايران مستقر شده، از دست اندازي به آبادي ها خودداري مي نمودند و بي آن كه به آزاري برخيزند ، آمده، مي گذشتند و بسياي از تفنگهاي خود را مي دادند. روسيان در شرفخانه گندم و جو و دانگي نيز خريده، انبار كرده بودند. همچنين گوشتهاي كهنه (كنسرو گوشت) بسيار در قوطي هاي كوچك كه از روسستان آمده بود نگاه مي داشتند. با دستور كميسيون آذوقه تبريز همه آنها را با راه آهن به تبريز فرستادند . روي هم دو هزار خروار گندم و جو ودانگي فرستاده شد. اين خود كمكي به حال گرسنگان گرديد. بدين سان روسيان آذربايجان را تهي كردند و پس از نه سال درنگ در اين جا ، گذارده و رفتند. اين يك پيشامد پر بهايي بود . افزارشرفخانه را هم از آن جا به تبريز فرستادند و در اينجا به دست كميسيوني كه از نمايندگان گمرك و دموكراتها بر پا شده بود، فروختني ها را فروخته و بازمانده را به ارك سپرده ند.»(17) خبر استقرار نيروهاي نظامي دموكراتها در شرفخانه و چگونگي برخورد آنها با مردم در روزنامه تجدد چنين آمده است: «سابقا هرگاه صد نفر سرباز يا سوار به قريه اي وارد مي شدند ، چگونه با آن قريه و رعيت هاي بيچاره رفتار مي نمودند، همه ما مي دانيم ولي امروز كه تقريبا دو هزار سرباز و سوار ژاندارم در اين محل جمع شده است و بيست روز است مسكن و اردوگاه قشون گشته از يك نفر شنيده نشده از افراد نظام، اجحاف و تعدي به كسي شده باشد . افراد نظام تمام مايحتاج خود را به قيمت عادلانه به پول نقد مي خرند و عموم رعيت از آنها راضي و خشنود مي باشند . صاحب منصبان عموما با كمال جديت به خدمات مرجوعه خودشان مشغول هستند … حقوق عموم افراد نظام منظما مي رسد.»(18)
آسوري ها و ارمني هاي ياغي اروميه براي تصرف بندر شرفخانه و غارت انبار مهمات آنها با عجله نيروهاي مسلح خود را با يك كشتي بخار توپدار از بندر گلمانخانه به سوي بندر شرفخانه اعزام مي دارند. دسته مسلح ديگري را نيز به وسيله يك كشتي بادي كه به روي آن توپي سوار كرده بودند به دنبال كشتي قبلي روانه مي كنند . شب هنگام آن دو كشتي به بندر شرفخانه نزديك مي شوند ولي قبل از آن كه بتوانند كاري انجام دهند به وسيله نيروهاي ملي تار و مار مي شوند و عده بيشتري از آنان به اسارت در مي آيند. تعدادي از نيروهاي دموكراتها براي تعقيب مهاجمان فراري و شكست آنان لباس اسراي آسوري را بر تن مي كنند و شبانه از درياچه شرفخانه مي گذرند و به شهر اروميه مي روند و پس از پاكسازي آن شهر و خوي و سلماس و فراري دادن نيروهاي خصم از جمله اسماعيل آقا، به شرفخانه بر مي گردند.(19) فرماندهي اين عمليات را نيز سرهنگ نوراله خان يكاني بر عهده داشت.(20)
يكاني پس از شكست جنبش خياباني
پس از پايان كار جنبش ازاديستان يكاني به زندان افتاد. ولي به ياري عده اي از آزاديخواهان از زندان مخبرالسلطنه رهايي يافت و همراه چند نفر از ياران خود به مشهد رفت و به راهنمايي حاجي محمد آقا طاهباز به «كميته ملي» خراسان راه يافت ودر كنار كلنل محمدتقي خان پسيان در پيكار ضد استعماري و ضد استبدادي وي شركت كرد.(21) پس از شكست قيام كلنل محمدتقي خان پسيان وي به زادگاه خود اذربايجان بر مي گردد. اين بار در قيام لاهوتي شركت ميكند. پس از آن كه لاهوتي شكست مي خورد بار ديگر نوراله خان دستگير و زنداني ميگردد . مدت زنداني وي اين بار طولاني مي شود . سرانجام او را ازاد و به زادگاهش يكانات اعزام مي كنند و در آنجا زير نظر نگهداشته مي شود . يكاني حق بيرون رفتن از زادگاه خود را نداشته است.»(22)
وي بعد از شهريور ماه 1320 به عضويت حزب توده ايران در مي آيد و كميته هاي آن حزب را در مرند و سلماس و خوي تاسيس مي كند و «به احترام مبارزات طولاني اش، نخستين كنفرانس ايالتي حزب توده را در آذربايجان افتتاح ميكند. [وي بعدها] به عضويت كنگره فرقه دموكرات آذربايجان در مي آيد. يكاني نماينده منتخب كنگره ملي و مجلس ملي آذربايجان در سال 1324 شمسي بوده است.ديگر از پست هاي او صدر كميته فرقه دموكرات در خوي و معاون وزير كشورحكومت ملي آذربايجان و آخرين پست دولتي اش رياست نظميه شهر اروميه بوده است.»(23)
يكاني در سال 1325 شمسي در انتخابات دوره چهاردهم مجلس شوراي ملي شركت مي كند و به خاطر حسن شهرت و محبوبيت فراواني كه دربين مردم كسب كرده بود، آراي زيادي به دست مي آورد ولي به جهت تقلب در انتخابات و تعويض صندوقهاي راي نمي تواند به مجلس راه يابد.
پس از شكست فرقه دموكرات ، يكاني كه در آن زمان پست رياست شهرباني اروميه را داشته، دستگير مي شود. و در بيدادگاه ستم شاهي پهلوي به جرم يك عمر خدمت صادقانه به كشور و مردمش و مبارزه بي امان و خستگي ناپذير با خودكامگان و استعمارگران ، در همان شهر به دار آويخته مي شود. وي را در رزندان وحشيانه شكنجه كرده بودند. از جمله اين كه به پاشنه هاي پايش ميخ كوبيده شده بود.
هنگامي كه يكاني با قدمهاي استوار و با صلابت و متانت ، حلاج وار به سوي چوبه دار مي رفت از پاشنه هاي پايش خون مي چكيد و «خون سرخش آثار گامهاي پر ابهت او را در روي خاك گلگون مي كرد و حماسه وي را بر خاك وطن ثبت مي نمود . ولي قهرمان ، درد و مرگ را تحقير مي كرد. وي به عهد و پيماني كه در جبهه هاي نبرد آزاديخواهانه با خون همرزمان خود بسته بود ، وفادار بود.»(24)
يكاني معتقد بود ،«يولوني تاني يان يولوندان چيخماز» يعني «هركس راه خود را شناخت، گمراه نمي شود»(25)
سرانجام فرياد رساي او بر بالاي دار: «زنده باد آزادي در تاريخ طنين انداخت… خون او فردا وفرداها در رگ جوانان پر شور و آگاه به جوش خواهدآمد و مانند او در راه آزادي ، خاك سرزمينمان را گلگون … خواهد ساخت.»(26)
يكاني مردي بود چهارشانه ، بلند بالا ، پيشاني بلند ، گونه برجسته و لپهاي فرورفته و سبيلها جوگندمي و چهره اي استخواني داشته .كوتاه سخن به قضاوت تاريخ او «همرزم راستين ستارخان و[شيخ محمد خياباني و كربلاي علي ميسيوو…] است. وي اصيل ترين انسان در مبارزه و با حسن نيت ترين شخص نسبت به ميهن و خلق خود بوده است … جاي او در ابديت خواهد بود.»(27)
يكي از شعراي هم عصر يكاني اشعاري را كه در رثاي وي سروده است، در آخرين بيت اشعارش با آوردن كلمه «اي دريغ» و اضافه كردن رقم صد تاريخ شهادت يكاني (1326 شمسي) را به حساب ابجد محاسبه كرده است . اشعار به شرح زير است :
خم در غم تو هم چو كمان شد ميان تيغ در ماتمت گريست مسلسل بسان ميغ
صد بار كم تر است پس از تو اگـر كشد همواره توپ از ته دل داد «اي دريـغ» (28)
يكي از شعراي يكان كهريز به نام حاج اسمعلي صفري هم در وصف مردم يكانات و دلاوريهاي نوراله خان و ديگر قهرمانان جنبش مشروطه آن ديار مي سرايد:
صـفحه تـاريخ ورق زن به بـين شهرت مردانه اين سرزمين
بـا دل و جـان وارد ميدان شـدند طالب مشروطه ايران شدند
قوچعلي و بخشعلي و هادي خان رهبرشان ميرزا نوراله خان
نيمه شبي قلعه خوي را گشـود جرئتشان جمله ايران سرود (29)
عاشيق علي عابديني يكي از عاشيقهاي محلي ساكن اروميه نيز در وصف نوراله خان سروده است:
سلام اولسون نوراله خان سرهنگه وطن صحنه سين ده او گيردي جنگه
سيغال وئردي اؤز آتينان ، تفنگـه ايگيدلر يئـري سـن ، سـن قالاداغـي (30)
مردم كوچه بازار نيز نام وي را همراه با نام ستارخان بر زبان مي آوردند و در وصف اش شعر مي سرودند از آن جمله قوشماهاي زير است:
ستارخان ايله دي فندي نوراله خان دور افندي
سركرده لرين ايچين ده ياشاسين حافظ افندي
بنا به نوشته آقاي ميرهدايت حصاري كه از هم شهريان دست به قلم نوراله خان يكاني است، وي در طول عمر خود سه بار ازدواج كرد. (31)
همسر اولش چهره خانم نام داشت كه براي وي سه دختر به نامهاي زكيه، ملاحت و مهپاره (مهين) و سه پسر به نامهاي مهرعلي خان (مهران) ، اسكندرخان، فيروزخان به دنيا آورد.
همسر دوم يكاني به نام ملك خانم بود. يكاني از اين بانو صاحب فرزندي نشد.
همسر سومش بانو «فطومه» نام داشته است كه براي يكاني دو دختر به نام هاي زينب و ايراندخت به دنيا آورد.
اقدامات يكاني در خوي
اصلاحات اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي كه به مباشرت و سعي و كوشش يكاني در شهر خوي انجام گرفته به شرح زير است.(32) وي در اين زمان (1325 شمسي) مدتي رئيس كميته ولايتي خوي بوده است:
افتتاح چندين مدرسه به سبك نوين و مبارزه با بيسوادي . دانش آموزان اين مدارس «به خرج نوراله خان يكاني لباس متحدالشكلي بر تن مي كردند . مدالهاي ويژه اي بر سينه مي زدند كه موجب شناحته شدن آنها و تشويقشان به تحصيل مي شد. در اين مدارس مدتي شادروان جبار باغچه بان نيز تدريس كرده است»(33)
مبارزه با گران فروشي و احتكار با ايجاد فروشگاههاي زنجيره اي. در اين فروشگاهها اجناس به نرخ ثابت و ارزانتر از بازار عرضه مي شد.
احداث چندين خيابان جديد در شهر خوي كه در آن زمان 35 هزار نفر جمعيت داشت و 25 سال بود كه به تركيب خيابانها و كوچه هايش دست نزده بودند.
از اقدامات ديگر يكاني خشكاندن باتلاق هاي مالارياخيز خوي بود. انجمن شهر با همكاري مستقيم مردم به اين كار توفيق يافت . به دستور انجمن شهر از هر خانه يك نفر موظف بود بدون گرفتن دستمزد، در كار خشكانيدن باتلاق ها انجمن را ياري كند.
از كارهاي ديگر يكاني در اين شهر لوله كشي آب شرب و استفاده مردم از آب تميز و بهداشتي بوده است. براي اين كار از يك كيلومتري شهر از محلي به نام «قوري باغ» و از چشمه اي به نام «خوشبولاق» به وسيله لوله هاي سيماني آب اشاميدني تميز را به شهر آوردند و در چهار نقطه منبع هاي سيماني كارگذاردند و به هريك از منابع نيز چند شير آهني وصل كردند.
يك سالن تئاتر در خيابان شهرباني افتتاح گرديد، كه گنجايش 700 تا 800 نفر تماشاچي را داشت . در اين زمان به جز در تبريز در ساير نقاط كشور حتي در تهران نيز يك سالن تئاتر وجود نداشته است.(34)
اصلاح برق شهر و ارزان كردن قيمت مصرف آن . توضيح اين كه تا آن زمان برق شهر در دست بخش خصوصي بود . به همين جهت قيمت آن گران و اغلب خاموش بود . انجمن شهر تصميم گرفت از موتور برقي كه در سيلوي شهر خوي نصب شده بود ، براي تامين روشنايي شهر استفاده شود.
با افتتاح دارالمساكين و خانه تربيت در خوي ، افراد بي كس و كار و گدايان از سطح شهر جمع آوري شدند و در آنجا اسكان يافتند.
ديگر از كارهاي چشم گير يكاني احداث سد كوچكي از سنگ در مقابل رودخانه زنوز (آجي چايي) بوده است. اين سد باعث شد، بخشي از آب رودخانه ، در زمين هاي شوره زار اطراف جاري شود. يكاني در اطراف سد مزبور ساختماني چند بنا نهاد و خود در آنجا سكني گزيد و به كار دامداري و كشاورزي پرداخت و اين كار شالوده و اساس روستايي را پي ريزي كرد. كه به نام خود وي به «نورآباد«(35) نامگذاري گرديد.
آب سد رود زنوز يا آجي چايي به علت شور بودن ، نتوانست منظور يكاني را برآورد كند و زمين هاي شوره زار را آبياري كرده و در كار كشت و زرع سودمند باشد . بنابراين يكاني از اين آب براي بكار انداختن دو آسياب آبي استفاده كرد. اين آب به خاطر شور بودن و يخ نبستن، در زمستانها بيشتر مورد استفاده آسياب ها قرار مي گرفت.
جملاتي چند از شادروان يكاني(36)
رو سپيد هستم كه نه خيانت كردم و نه از شيفتگي ام به استقلال ميهنم و شرافتم كاسته شد.
تاريخ زمين مستدعي است كه در آن هيچ بذر سالمي گم نمي شود.
اگر وضع بدين منوال پيش رود بعيد نخواهد بودكه روزي در تاريخ ما بنويسند: عين الدوله (37) مردي آزاديخواه و قانون دوستي بوده است!
تاريخ حيات هيچ ملتي از تاريخ حيات مردان بزرگ آن ملت جدا نيست.
گريه كار پيرزنان كور و شل و عاجز و بدبخت است. نه كار مردان. مرد گريه نمي كند.
به قول منتسكيو ما لايق آن نوع حكومتي هستيم كه خواسته ايم و داريم.
حكومت پارلماني يعني مقدرات مردم در دست خود مردم بودن.
در جنگ به خاطر يك مرده نبايد يك زنده را از دست داد.
عدالت خدايي ترين نعمت ها است كه بشر بدان نيازمند است.
مملكت با كفر مي ماند با ظلم نمي ماند.
دادگر هميشه ايمن مي خوابد.
مردم خودشان را [در محاصره يازده ماهه تبريز ] با عدالت و انصاف آدابته كرده بودند . موقعي كه احتياج به جمع آوري اعانه بود، براي هر كس قبض مي فرستادند ، آنها به انصاف خودشان مبلغ آن را كم و زياد مي كردند . معروف است كه به حاجي ميرزا آقا فرشي قبض صد توماني مي فرستند او پانصد تومان مي دهد. و… نيز يك نفر مقني كه قبض پنج توماني داشته ده تومان مي فرستد.
سوگند به عدل و عدالت كه ما به خاطر رسيدن به آن بود كه سر از پا نشناخته و تا پاي جان مي كوشيديم.
انقلاب مشروطه مكتبي بود كه الفباي آن را خدمت عاشقانه به ملت و فداكاري در راه استقلال مملكت تشكيل مي داد.
هر كاري كه مربوط به آزادي باشد عين صواب است.تا جان در بدن دارم عقيده ام را رها و وطنم را فراموش نخواهم كرد و در عشق خود نسبت به ازادي پايدار خواهم ماند.
مرا دلي است به كفر آشنا كه چندين بار به كعبه بردم و بازش بر همن آوردم.
انقلاب مشروطه، آموزگاري براي خردها بود.ارزش ملت ها بسته به ارزش رجال با شخصيت آنها است.
كلنل فضل خان با كشتن خود، ملت را از اسارت قرار داد 1919 نجات داد. اكر يك كوه طلا به بزرگي الوند داشتيم ، آيا مي توانستيم به چنين نتيجه عالي برسيم؟ قطعا نه.(38)
پي نويسها:
پيش سخن «ديدار همرزم ستارخان» نصرت اله فتحي
جنبش آزاديستان شيخ محمد خياباني، نگارنده ، ص 9
6 و 7- تاريخ پنجاه و هفت ساله ايران در عصر پهلوي ، خسرو معتضد ، ص 18 و 19
8 و 9 – روزنامه هاي تبريز در صدر مشروطيت به انضمام مجموعه روزنامه ناله ملت به كوشش نگارنده ، ص 18
10- ديدار همرزم ستارخان ، پيشين ص 11
قيام آذربايجان و ستارخان، اسماعيل اميرخيزي ،ص 654
تاريخ هيجده ساله آذربايجان، كسروي ، ص 595
ديدار همرزم ستارخان ، پيشين ص 124
همان منبع ، ص 17 به نقل از روزنامه تجدد ، شماره 173
21 و22- آزادليق يولوندا مبارزه ، جلد 1 ، ص 2
23- فصل نامه آذري شماره 3 سال اول بهار 1383 ، ص 56 ، دكتر پرويز يكاني زارع
24- همان منبع ، ص 56
ديدار همرزم ستارخان ، پيشين ، ص 18
فصل نامه آذري ، پيشين ، ص 56
29 و30- اين اشعار و تصوير نوراله خان يكاني را ، دوست فاضل و شاعرم آقاي فريدون حصاري در اختيار اينجانب قرار داده اند. از لطف شان صميمانه سپاسگزاري مي كنم .
اطلاعات مربوط به ازدواج نوراله خان يكاني و فرزندان او از كتاب سيري در فولكلور آذربايجان، تاليف آقاي مير هدايت حصاري ، ص 402 گرفته شده است.
اقدامات يكاني در خوي از كتاب «آزادليق يولوندا مبارزه» جلد 1 و از يادداشتهاي ابوالحسن عميدي نوري از انتشارات روزنامه داد چاپ تهران گرفته شده است. عميدي نوري در خرداد ماه 1325 از خوي ديدن كرده و مشاهدات خود را در روزنامه داد به چاپ سپرده است . وي يكاني را از نزديك ديده و شاهد صادقي از اقدامات وي در خوي بوده است. روزنامه داد پس از بارها توقيف در عصر اختناق سلسله پهلوي، سرانجام در سال 1326 شمسي به جهت مخالفت با قوام السلطنه ، چاپخانه اش منهدم گرديد وخود روزنامه براي هميشه از انتشار باز ماند.
هفته نامه آواي اردبيل شماره 210 ، مورخ 28/7/1382 ، مير هدايت حصاري.
اگر به كتاب «رهبران مشروطه تاليف ابراهيم صفايي نگاه كنيد، از پيش بيني يكاني تعجب خواهيد كرد . در اين كتاب عين الدوله مستبد فطري و دشمن آزادي و مخبر السلطنه قاتل خياباني و… از رهبران مشروطه به حساب آمده ولي از شيخ محمد خياباني ، يكاني ، اميرحشمت و… در آن خبري نيست.
يكي از افسران ميهن پرست ايران به نام كلنل فضل اله خان كه قرارداد اسارت بار 1919 ايران و انگليس را به زبان انگليسي خوانده بود ، نمي تواند اين ننگ را تحمل كند . در نتيجه خود را مي كشد . خودكشي او در لغو قرارداد مزبور موثر مي افتد.